جشن الفبایت مبارک

خدایا تو را سپاس میگویم به خاطر انچه در گذشته نمیدانستم و اکنون با اموختن 

 حروف الفبا از (الف) ادب را  

از (ب) بیداری را  

از (ص) صداقت را 

از (ن)نظم را 

و از (خ)خدمت را...... 

میدانم ادب را در رفتارم بیداری را در گمراهی ها  صداقت را ذر زندگی  نظم را در 

 کارم  

و خدمت کردن به میهنم قرار خواهم داد و از تو یاری و مدد میطلبم..... 

 

 

جشن الفبا

حمیده جان سلام....خیلی خوشحال شدم که اینجا دیدمت.ایمیلت رو برام بذار لطفا.یا وبلاگت رو


بچه عجیب ترین موجود دنیاست 


می آید ، 
مادرت میکند ،
عاشقت میکند ،
رنجی ابدی را در وجودت میکارد .
تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد
و تمام ...!
بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛
وقتی مادر میشوی ،
رنجی ابدی بسراغت می آید؛

رنجی نشات گرفته از عشق ...
مادر که می شوی ،
میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی .
میخواهی بهترین ها را از آن او کنی .
از دردش نفست میگیرد .
روحت از بیماری اش زخم می شود .
مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود .
مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوانگی

ما مادرا همونایی هستیم که اگه بچه مون از پله بیاد پایین تذکر میدیم که  

"دستت رو بگیر به نرده نیفتی"  

و اگه دستش رواز نرده گرفته باشه تذکر میدیم "دست نزن کثیفه"

من:طاها بزرگ شدی منو میبری مسافرت؟ 

طاها:حالا اگه تا اون موقع زنده بمونی.فک کنم پیره پیر شدی تا اون موقع مردی.... 

من:

به طاها میگم زیپ کاپشنت خرابه چجوری توی مدرسه میبستیش پس؟؟؟؟؟ 

میگه نمیدونم...اما من همیشه زیپ  کاپشنمو میبندیدم ....

من: 

 طاها: 

فعل میبستم:

برای نوشتن تکالیف خانم معلمشون گفته که ساعت بذارین و از 1 ساعت بیشتر نشه... 

طاها هم که حدود 3 ساعت نوشتنش طول میکشه و حسابی با اعصاب من بازی میکنه...اما در کنارش کلی باهاش حال میکنم و با هم میخندیم. 

به طاها گفتم وقتت گذشته گفت نمیشه ساعت رو به عقب برگردونی گفتم نه..گفت چرا میشه.غقربه هاشو بر میگردئنی عقب وقت به عقب برمیگرده. 

دلم میخواد دنیای بچگیش حالا حالا ها تموم نشه تا پسرم به سختی ها وارد نشه.دلم میخواد همیشه همینجور شاد و بی خیال بمونه.......و همچنان فکر کنه که وقت به عقب بر میگرده

روز سوم مدرسه طاها

ادامه نوشته

دندان پسرم

27.12.93

ادامه نوشته

بهمن 92

این روزها بیشتر و بیشتر از قبل دوست دارم.خیلی فهمیده تر شدی و باهات بهتر میشه کنار اومد. همش بازی میخوای...کلاس میری و تمام حروف الفبا رو با کسره و فتحه و ضمه بلدی. همش دوس داری بازی کنیم.به خصوص کشتی که بهش میگی دعوا بازی...هی من میگم دعوا بازی خوب نیست شما میگی نه...خوبه حالا یه کم بازی کنیم..

البته بیشتر میشینیم و حیواناتو میاریم و بازی میکنیم.چند روز پیش هم کار دستی درست کردیم.(دفترای کوچولو واسه حیوونا)

خدایا شکرت....

مرد کوچک مادر
فدای قدو بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن
حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست
اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده


اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند
اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست
اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر
من میگویم : جان مادر
و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم
لابه لای حروف الفبا و اعداد

خودم عادتت می دهم به گفتن دوست دارم
گل خریدن
قدم زدن
و غافل گیر کردن

پسرم
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات....

دوستت دارم

بدون شرح

پسر عزیزم طاها

خیلی وقته(یعنی خیلی خیلی خیلی وقته )که اینجا چیزی ننوشتم.وقتی یه مدت ننویسی درگیر حس تنبلی میشی.تو خیلی بزرگ شدی.۱۵ فروردین که بیاد ۴ سالت تموم میشه.ازت راضیم.یه کم لجباز هستی یعنی هر چی که ما میگیم شما مخالفشو میگی.ژارسال عید رفتیم کرمانشاه و امسال میرییم شمال.

دیروز میگفتی نخودی خیلی دوس دارم.من بهت گفتم داریم میریم مسافرت نخودی نخور ...گفتی:اصلا نمیخوام بریم مسافرت......میخوااااااام نخودددددددددددددی خورددده بریییییییییم مسسسسسسسافرت...۰۰۰۰۰۰البته با یه لحنی میگه که خیلی بامزه اس.

همش بابا یه کاری میکنه که شما اینجوری حرف بزنی..دوس داره.

۲ ماهه که میری کلاس.یه عاله چیز خوب یاد گرفتی

فعلا تا اینجا باشه تا بعد بیام بیقه اش رو بگم.

محمد جان...

در ثانیه‌های بودنت می‌مانم. در فصل شکست خوردنت می‌مانم

یک سال نه ده سال چه فرقی دارد. تا لحظه دل سپردنت می‌مانم و دوستت دارم . . .

.

.

.

سالگرد ازدواجمان مبارک

یک سال و هفت ماه و 5 روزگی

یک سال و هفت ماهگی طاهای عزیزم...........ساعت ۲ نیمه شب در حال روشن و خاموش کردن چراغ خواب.

مرداد89.یک سال و 4 ماهگی

 

طاهای عزیز تر جان مامان:

مهر ماه ۸۹ .یک سال و نیمه شدی.و الان توی یک سال و ۷ ماهگی هستی.نمیتونم حسی که این روزها بهت دارم رو درست بگم.اما با بزرگتر شدنت دوست داشتن من بیشتر و بیشتر میشه.

روزهای اوج شیطنت و کنجکاوی توئه.و اوج شیرین کاری ها.خیلی چیز ها یاد گرفتی.

۱.وقتی میری سرغ گل ها (که اون ها رو بکشی)اگه زود برسم و بهت بگم که  :نازی کن..گلا رو نازی کن.

اونا رو نازی میکنی و بعدش هم من بهت میگم گلا نازی هستن (یعنی باید نازی کنیم و اونا رو نکنیم)

نباید اونا رو بکشی.توام بهم یه نگاه متعجبانه میکنی و دوباره نازی میکنی و ول کن معامله نیستی.

۲.دلستر رو خیلی دوس داری و اگه ببینیش دیگه غذاتو نمیخوری.

۳.به گربه ها علاقه داری...وقتی میبینی میگی :هاپ... هاپ

۴.کلا ۲ تا کلمه ی با معنی میگی :آب و هاپ ....................آب یعنی آب و دلستر و هر جور نوشیدنی

هاپ هم یعنی گربه و سگ و عروسک های کارتونی و گل و نی نی ها و......

۵.بچه ها رو دوس داری.هر جائی که باشیم وقتی یه بچه رو میبینی ذوق میکنی  و یه صدای قشنگ از خودت در میاری.

۶.از دیروز هم دست به سینه نشستن رو یاد گرفتی.

۷.توپ رو خیلی خیلی دوس داری.یه شوت هائی میکنی که من و پدر رو امیدوار کردی که فوتبالیست خوبی بشی.(این قسمت کاملا به بابا محمدت رفته) قربون شوت هات بشم.

۸.وقتی میگم چشمات کو؟دست میزنی به چشمات.

  وقتی میگم گوش هات کو؟دست میزنی به گوششات.

  وقتی میگم لبات کو؟دست به لبات میزنی.

 وقتی میگم مژه هات کو؟دست به چشات میزنی..البته میدونی مژه کجاس اما دستای کوچولوی هنوز نمیتون دقیقا مژه ها رو بگیرن.

۹.علاقه ات به ماشین لباسشوئی هم چنان پایداره.یه بار اصرار داشتی که ماشین لباسشوئی خودت رو روشن کنم.رفتی چد تا از شلوار هاتو اوردی انداختی توش.

بهت گفتم :مامان پودر نداریم...تموم شده.........(من به خیال خودم گولت زدم)یه دفعه دیدم با عجله رفتی سمت وسایل بهداشتیت و بدو بدو امدی ....با خودت پودر تنت رو اورده بودی که بریزیم توش ....وقتی این کارتو دیده بودم کلی ذوق کردم و بوسیدمت توام هی خودت رو لوس میکردی.

اینم عکسش.

۱۰.خیلی هم لوسی...همش دوس داری نازت کنم.بلوزت رو بالا میزنی که مامان خانم دست به تنم بکش.بعدشم زود اشاره به دستات میکنی که استین هاتو بالا بزنم و بازوت رو نازی کنم.

عزیز دل مامان..بچگی هات رو دوس دارم احساس میکنم دارم باهات بزرگ میشم دستای کوچولوت رو دوس دارم.پاهای نازتو دوس دارم.شیرینی های تو باعث میشه کمی نگرانی ها رو فراموش کنیم.

ارنیا جان..........

 

خیلی زود میام و برات مینویسم.

کنار طاها که خوابیده نشستم..دارم ریخت و پاش های این  وروجک رو جمع میکنم.خیلی خسته ام.سرم رو میذارم روی بالشتش.تا چشمام رو میبندم گرمی نفسش رو با همه ی وجودم حس میکنم که به طرف صورتم میاد.و یه صدائی میشنوم......صدای به هم زدن لب های کوچولوش که فکر میکنه هنوز پستونکش توی دهنشه ....

توی دلم خدا رو شکر میکنم.اول به خاطر همسر خوبم.و بعد به خاطر پسر عزیزم که زندگیمون رو صد برابر گرم کرده.با اینکه ارنیا بیشتر از هم سن و سالاش جنب و جوش داره و ادم رو خسته میکنه اما خیلی شیرینه.خیلی.

خیلی وقتا میام دعواش کنم اما تا به صورتش نگاه میکنم خنده ام میگیره.خنده ای نه از سر عصبانیت و ناراحتی خندها ی پر از عشق .اون موقع هست که با همه ی وجودم دلم میخواد صورت کوچولوش رو محکم ببوسم.اما سریع یادم میاد که از بوسیدن دل خوشی نداره و صورتش رو عقب میکشه.

پ ن :برای همه دعا کنیم..برای همه ی اون هائی که دلشون میخواد صدای خنده و گریه ی بچه ای توی  خونشون بپیچه  و برای اون هائی که فرزندانی دارن که بیمارن که تعدادشون هم کم نیست....

پسرم.
...
کاش می دانستی
زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست.
زندگی جنبش و جاری شدن است
از تماشاگه راز
تا به جایی که خدا می داند
لیک با تابش مهر، چیزهاییست
که در جلوه رویاییشان
وسعت آینه مفهوم تبسم دارد

پسر عزیزم امشب شب آرزوهاست..............

برات بهترین ها رو آرزو میکنم.

پسر عزیزم طاهای خوشگلم....

خیلی وقته که میخوام بیام اپ کنم اما نمیدونم چرا اپ کردن وبلاگت اینقدر برام سخت شده.الان که داشتم وب گردی میکردم گفتم بیام بداهه برات بنویسم.گلم شما الان دقیقا یک سال و دو ماهته.این روزا یعنی چند روزه که خودت بدون هیچ کمکی از روی زمین بلند میشی و دیگه مگه میشه تو رو نشوند؟همش میخوای بری توی اشپزخونه و از صحت و سلامت ماشین لباسشوئی مطمئن بشی.نمیدونی چقدر این کارهات شیرینه.

با دستای کوچولوت همش به چیزا اشاره میکنی و با خودت حرف میزنی و منو سرشار از ذوق زندگی میکنی.

به خوردن البته نه خوردن غذا که خوردن هله هوله علاقه داری.مگه میشه کاکائو رو ازت گرفت؟

به تلفن علاقه  داری به خصوص اون دکمه ی نارنجیش .میای یه بار میزنی روش و برمیگردی یه نگاه به ما میکنی و میخندی و دوباره میزنی که قطع بشه دوباره میخندی.

دالی موشه رو خیلی دوس داری.جدیدا اگه پتو پیشت باشه میگیری جلوی صورتت بعد از چند ثانیه میاری پائین تا من بخندم.

به پریز برق که خیلی خطرناکه و جارو برقی و اتو هم ارادت داری...

گلم یه چیز خیلی خنده دار به پدر حسودی میکنی.من و پدر: و تو:

 

راستی رانندگی هم میکنی.....البته با پدر.

فعلا اخبار جدید اینا بودن.

پسرم خداوند پشت و پناهت

پ ن:محمد جان من و آقای کوچک خیلی دوست داریم.

تو را می سپارم به بغضم تا نسوزد!

به آفتاب تا بتابد!

تو را می سپارم به دل تا نپوسد!

به چشمه تا بجوشد!

تو را می سپارم به عشق تا بخندد!

به سبزه تا بروید!

تو را می سپارم به باران تا ببارد!

تو را می سپارم:

به نسیم....

به تبسم....

تو را می سپارم به چشمم تا ببیند

به قلبم تا نمیرد...

تولد تولد تولدت مبارک....................

بیا شمعتو(یه دونه شمع) فوت کن که صد سال زنده باشی...............

پسر گلم.تولد یک سالگیت رو بهت تبریک میگم.ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیت ..........

یک سال گذشت با همه ی سختی ها و صد البته شیرینی هاش.سال گذشته یه همچین روزی من استرس فردا رو داشتم.خیلی از فردا میترسیدم اما تو اومدی و به زندگی ما رنگ و بوی دیگه ای دادی.

این روزها ما با تو میخندیم و با تو شاد شادیم.از همیشه شادتر.تو با کارهایی که میکنی لبخند رو به لب های ما میاری.این روزا تو حرف میزنی البته با خودت و ما متوجه نمیشیم که تو چی میگی.

دستت رو به مبل یا به صندلی میگیری و بلند میشی.غذای ما رو بیشتر از غذای خودت دوس داری وقتی که بهت میدم میگی :هوم!!!یعنی دوس دارم.

بیرون رو خیلی دوس داری.و همش میگی هوم.کنترل تلویزیون و موبایل رو هم دوس داری.....

معنی جیز رو خوب درک میکنی اما خودت رو به نشنیدن میزنی.

لی لی لی حوضک رو خیلی دوس داری.بعضی وقتا هم میری پشت مبل تا بیایم و باهات دالی موشه کنیم.

پسرم تو به زندگی ما معنی و مفهوم دادی.

از خدا میخوام که تو رو به ما ببخشه.و همیشه سلامت باشی...................

پ ن:از همه ی دوستام تشکر میکنم که با وجودی که اپ نکرده بودم اما همگی حال ما رو پرسیدن.قول میدم ازین به بعد هفته ای یک مرتبه اپ کنم.

 

وقتی که بغلت میکنم

وقتی اون سر کوچولوتو روی شونه ام می ذاری

وقتی که با دستای کوچیکت محکم بازومو نگه می داری که نیفتی

وقتی با نگاهت دنبالم می کنی

اون وقته که بهترین حس دنیا رو تجربه می کنم :

                  حس زیبای مادری

 

پ ن :خدایا این حس رو به همه ببخش!

۲۰ آذر تولد عزیزترین منه

نگاهت را قاب میگیرم در پس آن بخند که به من شور و زندگی میبخشد امروز روز توست تولدت مبارک.

 محمد عزیزم تولدت رو تبریک میگم.

راستش یادم افتاد که سال گذشته با وجود اینکه خیلی دوست داشتم روز تولد رو کنار هم باشیم تو ماموریت بودی و من خیلی ناراحت بودم و دلم گرفته بود.سال پیش منتظر این کوچولو بودیم و امسال این کوچولو ۸ ماهشه.خدایا شکرت.

محمد جونم.از ته قلبم دلم میخواد همیشه بخندی و شاد باشی و هیچی ناراحتت نکنه.آرزوم واست همینه.

 باید منو ببخشی که امسال مثل هر سال تدارک ندیدم اما از هر سال بیشتر دوست دارشتم.

۲۸ سالگی سرشار از شادی واست آرزو میکنم.

پ ن:خدای مهربونم شکرت که همسر مهربونی بهم دادی.

محمد

چشمانم را میبندم تا دوریت را حس نکنم.

من و ارنیا دوباره برگشتیم

سلام..سلام..سلام

همگی ببخشید میدونم که این بار خیلی خیلی دیر آپ کردم.دلایل زیادی وجود داشت.اومدن به خونه ی خودمون و عوض کردن سیستم و رفتن من به شیراز و هزارن کار جور و واجور دیگه که خدا رو شکر همگی یکی یکی انجام شدندو الان چندین روز هست که کاری واسه انجام دادن نمونده.

 براتون از ارنیا بگم

۸/۸/۸۸ روز تولد امام رضا ۲ تا دندونش در اومد.آخی اگه بدونین چقدر سختی کشیده!الانم نوبت دندونای بالاشه.خیلی هم شیطون شده یک لحظه آروم و قرار نداره همش میخواد به همه چیز دست بزنه.راستی به سوپش هم میگه پوف.....اصلا هم قصد نشستن نداره یه کم تنبله ...این فیلمه بود دلنوازان رو میگم عاشق آهنگ آخرش بود.محمد رفته واسش رایت کرده.خب اینم یه کم از خبرای جدید.میدونم کم بود اما قول میدم ازین به بعد زود تر آپ کنم. اینم عکس این ورجک ما:

پ ن ۱:محمد من از شادی هم شاد ترم! ازت ممنونم!

پ ن ۲:ری رای عزیزم روزی نیست که بهت فکر نکنم و برات دعا نکنم.آرزومند روزهای شاد و قشنگت هستم.

ernia

ernia kocholo

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونم که عکس ارنیا رو خیلی دیر گذاشتم.اما باور کنین که تقصیر من نبود.حجم عکس ها خیلی زیاد بود و من نمیتونستم حجم رو کم کنم از همتون به خاطر محبت هایی که دارین ممنونم.اینم همون کوچولویی هست که همگی تون از اول بارداریم همراهیش کردین و توی همه ی اتفاق ها همراهش بودین..الان دقیقا ۵ ماه و ۲۰ روزشه.

محمد!.به خاطر کادوی بزرگ امروزت ممنونم.خیلی خوشحالم کردی.مرسی.......بازم مرسی.همین هفته هم شیرینیشو میدم...

اول از همه برای ری رای عزیزم ارزوی سلامتی دارم و ....(که خودش میدونه.)

با اینکه خاله مریم (دوبس دوبس)یه کم بی معرفت شدی اما من همیشه به یادتم.بچه جون دیگه بشین درس بخون.

برای هلیا که اولین دوست وبلاگیم بوده همیشه دعا میکنم .امیدوارم به اون چیزی که میخوای برسی.ادرس اون وبلاگ باز شد.واقعا ناراحت شدم.خیلی دعا میکنم.

مریم(مسافر) جان زیارت قبول.ممنون که توی بهترین مکان ها به یاد ما بودی.زود بیا از خاطره های مدرسه بگو که خیلی بهت میخندم.

سین لام الف میم صدف عزیز معلومه کجایی؟این وبلاگ بیچاره داره خاک میخوره.بیا زود تر.اینم عکس ارنیا .....دیگه چی میخوای؟

فرزانه جان من از وبلاگ تو خیلی چیزا یاد گرفتم. امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشی.همیشه به یادتم.زود زود اپ کن.

شیما خانم...میدونم که الان نیستی.اما غذاهات خیلی خوشمزه هست.ادرس وبت رو به همه میدم.چند تا سوال دارم که جواباشو خودت مدونی...درباره ی کیک.

مینا جان با اینکه ندیدمت اما حس میکنم خیلی به هم نزدیکیم و از خیلی وقته پیش با هم دوستیم.دلیلش اینه که یک سالی هست میام وبت.دلم میخواد چند ماه دیگه بهترین خبر زندگیت رو بهم بدی.من خیلی دلم روشنه. 

 غزل عزیز سر فرصت میخوام یه کم خصوصی واست بذارم.هر وقت دلم میگیره میام توی وب تو که احساسات رو به خوبی منتقل میکنی.مرسی از لطفت

و در اخر مرجان خانم...اخر از همه اسمت رو گفتم که شاکی بشی و بلکه اینجوری رگ غیرت همشهری بودنت گل کنه و شاید زنگ بزنی.(شوخی کردم).نمیدونم کی ما میخوایم شما رو زیارت کنیم؟

و یه مدتی هست که وبلاگ دوست خوبم ماندانا حذف شده.نمیدونم میاد اینجا یا نه اما دلم میخواد یه خبری ازش دستم بیاد...اگه کسی ازش خبری داره به منم بگه.

 

پسر قشنگم ernia

از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست

مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است.

درد تو به جان خسته ام باد

شیرینم اول از همه باید مامان رو ببخشی که نتونسته بیاد وبلاگت رو آپ کنه و از کارهای جدیدت بنویسه.خیلی گرفتار بودم نه اینکه پای کامپیوتر نیام نه!میومدم اما آپ کردن نیاز به یه وقت کلی داره که من نداشتم.

تو وارد ۶ ماهگی شدی و این روزا تو از همیشه شیرین تر و با نمک تری.با خودت حرف میزنی میخندی و خیلی زود گریه میکنی و زود هم میشه گولت زد.و همش دوست داری غلت بزنی و بعد یه مدت کوتاه خسته میشی و گریه رو شروع میکنی که مامان خانم بیا این وریم کن....

راستش باید اعتراف کنم که وقتی توی دلم بودی هم خیلی خیلی دوستت داشتم اما الان و روز به روز سهم من از عشق تو داره چندین برابر میشه.فقط آرزوی سلامتیت رو دارم.خیلی عاشقتم و خدا خودش میدونه که هر روز چقدر شکرش رو میگم.(خدا جون بازم شکرت)میخوام سعی کنم در آینده مادر خوبی برات باشم و از خدا هم میخوام که کمکم کنه.

پسرم دیشب شب قدر بود من برات خیلی دعا کردم برای سلامتی و صالح بودنت.میخوام که پسر خوبی باشی پسری که همیشه اول رضای خدا رو به یاد داشته باشه.دلم میخواد بهت افتخار کنم.اگه قبل از هر کاری خدا توی یادت باشه هیچ وقت خطا نمیکنی.خدا رو هیچوقت فراموش نکن که اون مهربان ترین مهربان هاست.

راستی پسرم وبلاگت ۳۰ مرداد یکساله شده.دلم میخواد زود بزرگ شی خودت بیای اینجا بنویسی.

پ ن:از همه ی دوستای خوبم عذر میخوام که اینقدر دیر آپیدم.راستش میخواستم با عکس ارنیا بیام که به خاطر حجم زیادش نتونستم توی وب بذارمش.سعی میکنم زود عکسش رو نشونتون بدم.