تبليغاتX
align="center">كد بارش قلب


face="Tahoma" خاطرات کودک من
۲۰ آذر تولد عزیزترین منه

نگاهت را قاب میگیرم در پس آن بخند که به من شور و زندگی میبخشد امروز روز توست تولدت مبارک.

 محمد عزیزم تولدت رو تبریک میگم.

راستش یادم افتاد که سال گذشته با وجود اینکه خیلی دوست داشتم روز تولد رو کنار هم باشیم تو ماموریت بودی و من خیلی ناراحت بودم و دلم گرفته بود.سال پیش منتظر این کوچولو بودیم و امسال این کوچولو ۸ ماهشه.خدایا شکرت.

محمد جونم.از ته قلبم دلم میخواد همیشه بخندی و شاد باشی و هیچی ناراحتت نکنه.آرزوم واست همینه.

 باید منو ببخشی که امسال مثل هر سال تدارک ندیدم اما از هر سال بیشتر دوست دارشتم.

۲۸ سالگی سرشار از شادی واست آرزو میکنم.

پ ن:خدای مهربونم شکرت که همسر مهربونی بهم دادی.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:24 توسط سمیرا |
محمد

چشمانم را میبندم تا دوریت را حس نکنم.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:57 توسط سمیرا
من و ارنیا دوباره برگشتیم

سلام..سلام..سلام

همگی ببخشید میدونم که این بار خیلی خیلی دیر آپ کردم.دلایل زیادی وجود داشت.اومدن به خونه ی خودمون و عوض کردن سیستم و رفتن من به شیراز و هزارن کار جور و واجور دیگه که خدا رو شکر همگی یکی یکی انجام شدندو الان چندین روز هست که کاری واسه انجام دادن نمونده.

 براتون از ارنیا بگم

۸/۸/۸۸ روز تولد امام رضا ۲ تا دندونش در اومد.آخی اگه بدونین چقدر سختی کشیده!الانم نوبت دندونای بالاشه.خیلی هم شیطون شده یک لحظه آروم و قرار نداره همش میخواد به همه چیز دست بزنه.راستی به سوپش هم میگه پوف.....اصلا هم قصد نشستن نداره یه کم تنبله ...این فیلمه بود دلنوازان رو میگم عاشق آهنگ آخرش بود.محمد رفته واسش رایت کرده.خب اینم یه کم از خبرای جدید.میدونم کم بود اما قول میدم ازین به بعد زود تر آپ کنم. اینم عکس این ورجک ما:

پ ن ۱:محمد من از شادی هم شاد ترم! ازت ممنونم!

پ ن ۲:ری رای عزیزم روزی نیست که بهت فکر نکنم و برات دعا نکنم.آرزومند روزهای شاد و قشنگت هستم.

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:57 توسط سمیرا |
ernia

ernia kocholo

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونم که عکس ارنیا رو خیلی دیر گذاشتم.اما باور کنین که تقصیر من نبود.حجم عکس ها خیلی زیاد بود و من نمیتونستم حجم رو کم کنم از همتون به خاطر محبت هایی که دارین ممنونم.اینم همون کوچولویی هست که همگی تون از اول بارداریم همراهیش کردین و توی همه ی اتفاق ها همراهش بودین..الان دقیقا ۵ ماه و ۲۰ روزشه.

محمد!.به خاطر کادوی بزرگ امروزت ممنونم.خیلی خوشحالم کردی.مرسی.......بازم مرسی.همین هفته هم شیرینیشو میدم...

اول از همه برای ری رای عزیزم ارزوی سلامتی دارم و ....(که خودش میدونه.)

با اینکه خاله مریم (دوبس دوبس)یه کم بی معرفت شدی اما من همیشه به یادتم.بچه جون دیگه بشین درس بخون.

برای هلیا که اولین دوست وبلاگیم بوده همیشه دعا میکنم .امیدوارم به اون چیزی که میخوای برسی.ادرس اون وبلاگ باز شد.واقعا ناراحت شدم.خیلی دعا میکنم.

مریم(مسافر) جان زیارت قبول.ممنون که توی بهترین مکان ها به یاد ما بودی.زود بیا از خاطره های مدرسه بگو که خیلی بهت میخندم.

سین لام الف میم صدف عزیز معلومه کجایی؟این وبلاگ بیچاره داره خاک میخوره.بیا زود تر.اینم عکس ارنیا .....دیگه چی میخوای؟

فرزانه جان من از وبلاگ تو خیلی چیزا یاد گرفتم. امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشی.همیشه به یادتم.زود زود اپ کن.

شیما خانم...میدونم که الان نیستی.اما غذاهات خیلی خوشمزه هست.ادرس وبت رو به همه میدم.چند تا سوال دارم که جواباشو خودت مدونی...درباره ی کیک.

مینا جان با اینکه ندیدمت اما حس میکنم خیلی به هم نزدیکیم و از خیلی وقته پیش با هم دوستیم.دلیلش اینه که یک سالی هست میام وبت.دلم میخواد چند ماه دیگه بهترین خبر زندگیت رو بهم بدی.من خیلی دلم روشنه. 

 غزل عزیز سر فرصت میخوام یه کم خصوصی واست بذارم.هر وقت دلم میگیره میام توی وب تو که احساسات رو به خوبی منتقل میکنی.مرسی از لطفت

و در اخر مرجان خانم...اخر از همه اسمت رو گفتم که شاکی بشی و بلکه اینجوری رگ غیرت همشهری بودنت گل کنه و شاید زنگ بزنی.(شوخی کردم).نمیدونم کی ما میخوایم شما رو زیارت کنیم؟

و یه مدتی هست که وبلاگ دوست خوبم ماندانا حذف شده.نمیدونم میاد اینجا یا نه اما دلم میخواد یه خبری ازش دستم بیاد...اگه کسی ازش خبری داره به منم بگه.

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:26 توسط سمیرا |
پسر قشنگم ernia

از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست

مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:52 توسط سمیرا |
درد تو به جان خسته ام باد

شیرینم اول از همه باید مامان رو ببخشی که نتونسته بیاد وبلاگت رو آپ کنه و از کارهای جدیدت بنویسه.خیلی گرفتار بودم نه اینکه پای کامپیوتر نیام نه!میومدم اما آپ کردن نیاز به یه وقت کلی داره که من نداشتم.

تو وارد ۶ ماهگی شدی و این روزا تو از همیشه شیرین تر و با نمک تری.با خودت حرف میزنی میخندی و خیلی زود گریه میکنی و زود هم میشه گولت زد.و همش دوست داری غلت بزنی و بعد یه مدت کوتاه خسته میشی و گریه رو شروع میکنی که مامان خانم بیا این وریم کن....

راستش باید اعتراف کنم که وقتی توی دلم بودی هم خیلی خیلی دوستت داشتم اما الان و روز به روز سهم من از عشق تو داره چندین برابر میشه.فقط آرزوی سلامتیت رو دارم.خیلی عاشقتم و خدا خودش میدونه که هر روز چقدر شکرش رو میگم.(خدا جون بازم شکرت)میخوام سعی کنم در آینده مادر خوبی برات باشم و از خدا هم میخوام که کمکم کنه.

پسرم دیشب شب قدر بود من برات خیلی دعا کردم برای سلامتی و صالح بودنت.میخوام که پسر خوبی باشی پسری که همیشه اول رضای خدا رو به یاد داشته باشه.دلم میخواد بهت افتخار کنم.اگه قبل از هر کاری خدا توی یادت باشه هیچ وقت خطا نمیکنی.خدا رو هیچوقت فراموش نکن که اون مهربان ترین مهربان هاست.

راستی پسرم وبلاگت ۳۰ مرداد یکساله شده.دلم میخواد زود بزرگ شی خودت بیای اینجا بنویسی.

پ ن:از همه ی دوستای خوبم عذر میخوام که اینقدر دیر آپیدم.راستش میخواستم با عکس ارنیا بیام که به خاطر حجم زیادش نتونستم توی وب بذارمش.سعی میکنم زود عکسش رو نشونتون بدم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:2 توسط سمیرا |
پسر عزیزم

اگر بودن بود زیبا همیشه با تو باید بود

وگرنه بی تو بودن  زندگی را هیچ زیبا نیست

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:34 توسط سمیرا |
پسر عزیزم

 تو عشق منی و من حاضرم به خاطر تو جونم رو بدم تا تو هیچ مشکلی نداشته باشی....من از خدا میخوام تا قدرتی بهم بده که بتونم همه کار برات بکنم.به خدا من خیلی دوست دارم تمام روزای سخت اما شیرینی که توی وجودم بودی رو به عشق اینکه بتونم همه کار واست بکنم گذروندم.من خیلی دوست دارم...فقط دارم خدا رو شکر میکنم که تو سلامتی و هیچ مشکلی نداری...خیلی شیرین شدی...من و بابا دوست داریم بخوریمت.همش انگشت اشاره ی دو تا دستت توی دهنته.تازگی ها با خودت حرف میزنی....من و بابا خیلی دوست داریم و هر دومون سلامتی و خنده هاتو میخواهیم.همیشه بخند.همیشه!

پ ن :از همه ی دوستام عذر میخوام که نتونستم بهشون سر بزنم چون کمتر میام نت اگه هم اس ام اس دادن بازم باید ببخشن چون اینجا هنوز قطعه.من همیشه به یاد تک تکتون هستم.

 پ ن :محمد منو به خاطر بی عرضه گی هام ببخش .همین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:1 توسط سمیرا |

تو بلوری     گل نازی     گل ناز

خنده کن کودک من!

بنشین   مثل پروانه ی شاد بر گل دامن من

کودکم!   از تو جانم به تن است    جایت آغوش من است!!!!!! دولت

پسر عزیزم...یکی یه دونه مامان و بابا!راستش خیلی وقته که نتونستم بیام نت و واست بنویسم.الانم تو پیش مامانی هستی....اینقدر شیرین کاریات زیاده که نمیدونم چه جوری و از کجا بگم...اما امان از وقتی که گریه میکنی و این دل من حسابی کباب میشه .نیدونی که توی اون لحظه ها دوس دارم بمیرم و تو گریه نکنی عزیزم.گل پسر  امسال من مامان شدم خودم هم باورم نمیشه.یه حس غریبه و در عین حال لذت بخش.امسال بابایی منو واقعا سورپرایز کرد و برام یه گوشی ان ۸۵ خرید....واقعا بابایی ازت ممنونم.من که نمیتونم جبران کنم.

اومدن تو به زندگی ما برکت و شادی داده.همیشه برای کسایی که این نعمت رو ندارن دعا میکنم.که صدای گریه بچه ای توی خونشون باشه.ما قدر تو رو خوب میدونیم چون تو یه هدیه هستی از طرف خدا.کوچولوی من.فقط از خدا سلامتیتو میخوام.همیشه بخند.که شادی تو شادی ماست.

 پ ن ۱:از همه ی دوستای خوبم معذرت میخوام که کمتر میام نت و بهشون سر میزنم.آخه این وروجک وقتی واسه این کارا نمیذاره....اما قول میدم که تندتر بیام.الان هم میخواستم عکس نی نی رو بذارم که تاینی پیکچر فیلتر شده.از سایت های دیگه هم عکس خیلی بزرگ میادش...هر کدوم که میدونین چه جوریه میشه واسم بگه...دفعه قبل که صدف گفت....

پ ن ۲:محمد عزیزم به خاطر همه چی مرسی.خودت میدونی که چیا رو میگم.من فقط سلامتیتو از خدا میخوام...دیگه ازین حرفا نزنیا که منو نگران کردی.من همیشه برات دعا میکنم که سلامت و آروم باشی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:28 توسط سمیرا |
ناز مامان

ارنیای عزیزم من و تو الان ۴۴ روزه که پیش مامانی هستیم و قراره که آخر این ماه بابایی بیاد دنبالمون تا بیایم خونه خودمون و ۳ تایی پیش هم باشیم.البته بیشتر وقتا بابا اومده پیشمون.راستی هفته ی پیش بابا منو خیلی خوشحال کرد چون واسم بلیط گرفته بود که بریم مشهد.ما سه شنبه رفتیم و چهار شنبه برگشتیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.آخه من از تیر سال گذشته نتونسته بودم جایی برم به خاطر تو وروجک.(مرسی بابایی)

عزیزدلم.دیروز رفتیم دکتر آخه تو خیلی دل درد داری و این منو و بابا رو ناراحت کرده وقتی که بغض میکنی و لباتو جمع میکنی تا گریه کنی خیلی ناراحت میشم.اما هیچ کاری ازم برنمیاد.بعضی شب ها تا صبح بیداری و گریه میکنی  دکتر گفته این دل درد طبیعیه جای نگرانی نداره فقط تا ۶ ماهگی ادامه داره خدا کنه این چند ماه هم زود بگذره و تو هیچ مشکلی نداشته باشی و آروم باشی.

ما فقط سلامتیت رو از خدا میخواهیم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:33 توسط سمیرا |
ارنياي مامان

پسر گلم الهي من بميرم و تو اصلا هيچ دردي نكشي.امروز صبح با ماماني رفتيم كه تو رو ختنه كنيم.دكتر كه اومد اجازه نداد كه من اون نزديكيا باشم بهم گفت برم اگه كاري دارم انجام بدم من همش توي دلم واست دعا ميكردم و سعي كردم اصلا گريه نكنم اما الان كه اومديم خونه كلي گريه كردم.بعد ۲۰ دقيقه دكتر از اتاق عمل اومد بيرون و تو هم اومدي كه خيلي گريه ميكردي خيلي ناراحت بودم كه هيچ كاري ازم بر نمياد  توي بغلم گرفتمت و نوازشت كردم تا آروم بشي كم كم تو آروم شدي و خوابيدي و ما زود آورديمت خونه.الان هم خوابي...مادر واست بميره.گريه هات دل منو كباب ميكنه.فقط دارم دعا ميكنم كه درد رو خيلي حس نكني و حالا حالاهم بيدار نشي البته خيالم راحته كه توي يه ماهگي اينكار انجام شد هم زودترخوب ميشي هم اصلا يادت نميمونه.فقط اين دل من ريش ميشه.خلاصه پسرم مباركت باشه!!!!

راستي فيلم تولدت هم آماده شد يه دفعه نگاه كردم خيلي قشنگ بود.اميدوارم كه خوشت بياد.خيلي دوست دارم...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:54 توسط سمیرا |
من و ارنیا اومدیم

سلام به همه ی دوستای خوبم.بعد از ۱۹ روز بالاخره اومدم به وب پسرم. زیاد حالم خوب نیست مجبورم تعریفام رو بذارم واسه بعد که بهتر شدم.دیگه دلم طاقت نیورد گفتم بیام یه سری به همه بزنم.خب پسر منم به دنیا اومد با همه ی سختی هایی که توی این مدت کشیدم اما آخر انتظارخیلی شیرین بود.الان خوابه منم از فرصت استفاده کردم اومدم نت.دیگه نه شب دارم نه روز تازه الان پیش مامانم هستم و هیچ کاری انجام نمیدم و فقط نگاه میکنم تا یاد بگیرم.خیلی سخته چون اکثر شب ها تا خود صبح بیداره و با خودش غر میزنه و بدنش رو کش و قوس میده.بچه ام داره خستگی راه رو از تنش در میکنه.بچه داری سخته.اما از یه جایی باید شروع کرد.مثلا اگه گریه کنه من دست و پام رو گم میکنم و نمیدونم باید چیکار کنم.

راستی اسمش رو گذاشتیم ارنیا....قشنگه نه؟قابل توجه اونایی که به صدرا عادت کردن!جریان گذاشتن اسمش هم  یه کتاب میشه اگه بخوام بگم...ایشالا سر فرصت...

سعی میکنم زود زود بیام و همه چیز رو تعریف کنم.فعلا بای!

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:57 توسط سمیرا |
سلامممممممممممممممممممم دوستا

با اجازه آجی جونم اومدم دیر کردمو جبرام کنم

شمام حالشو ببرین

دوتا عسک نینیرو میزارم واستون فقط برین حال کنین

بچه ها میخوام برم تو فریزر خودمو فریز کنمممممممممممممممممممممم

تاااااااااااااااا نینیمون بزرگ شهههههههههههههههههههه

عاشقش شدممممممممممممممممممممممممممممممممممم ناجور

آجی قول داده بیاد خواستگاریمممممممممممممم

تا عکسهای بعدی فعلا بابای

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:6 توسط سمیرا |
سلام سلاممممممممممممممم به همه ی دوست جونای آجی جونمممممممممممممممم

چطول مطولین!!

میبینم که همه منتظرین تا من بیام عسک نینی جونمو واستون بزارم

فک کردین به این راحتی ها عسک نی نیمون رو لو میدم !! نوچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

باید پول ودین پول زور ودین

اینجوری که نمیشه  راه نداره ه ه ه ه ه ه

.

خوب خوب خودتون رو نتوشین

حالا که آجیم خیلی هواتون رو داره به منم سپرده اذیتتون نتونم عسک نینیرو واستون میزارم برین حالشو ببرین

دیدینشششششششششششششششششششششششششششش

الهی من فداش بشممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خدا جونم مرسی .مرسی به خاطر این فرشته کوچولو که پاهای نازشو صحیح و سالم گذاشت روی زمین

شکرت به خاطره همه چیییییییییییییییییییییییییییییی

خیلی دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم

برو بچ میخوام آمار نینیمون رو بهتون بدممممممممممممممممممممممممم

اول بگین بترکه چشمممممممممممممممممممممممممممممممم حسود

۱/ قد: ۴۹ سانت بچمون رشیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

۲/وزن:۴۷۰/۳ قربونش برم توپولوی خالهههههههههههههههههههههههههههههههه

۳/رنگ چشم: هنوز باز نکردههههههههههههههههههههههههههه الهی فداش شم

خدا جونم شکرت

دوستان ببخشین که دیر اومدم کامم خر ابه خوووووووووووووووووووووووووووو

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:7 توسط سمیرا |
خدایا...

تو سر اغاز هر چیزی و من چشم به راه پایانم

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس!

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است فردا

روز میلاد...

روز تو...

روزی که تو آغاز میشوی!!!                                                                               

خب ۹ ماه گذشت و تو فردا میپری توی بغلمون و تنها آرزوی من و پدر رو بر آورده میکنی.... این مدت گذشت با همه ی سختی هاش!و البته شیرینی هاش...تو کوچولوی من ۹ ماه توی وجودم بودی و امروز آخرین روزیه که من و تو با هم هستیم.راستش با همه ی سختی هایی که کشیدم دلم واسه این روزای با هم بودن تنگ میشه.روزای شیرینی بود.خب یه وقتایی صبرم تموم میشد مثل امروز که همش گریه میکردم اما بقیه روزا رو با وجود مشکلاتی که داشتم سعی میکردم آروم بگذره و به روی ماه تو فکر میکردم و همه ی سختی ها از یادم میرفت...این ۹ ماه واسه من پر از اضطراب بود.و من فقط و فقط سلامتیت رو با همه وجودم از خدا میخواستم هر لحظه و هر جا...

دیگه همه ی کارهام رو انجام دادم.بازم از خدا فقط و فقط سلامتیت رو میخوام.این تنها خواسته ی من از خداست.از خدا میخوام فردا تو رو صحیح و سالم به من بده.که من و پدرت غیر ازین خواسته ای نداریم.امیدوارم بتونیم مادر و پدر خوبی واست باشیم و تو رو اون طور که شایسته هست تربیت کنیم.تو هم باید پسر خوبی باشی...نمی دونی که چقدر خوشحالم اما یه کم از عمل میترسم.اما خدا با ماست.

پ ن ۱:خدای من خدای مهربونم.به خاطر همه چی ازت ممنونم.مرسی که منو مادر کردی و محمد رو پدر.و این فرشته کوچولو رو بهمون بخشیدی.همیشه شکرت رو میگم.همیشه سپاسگزارتم.خدایا دل همه ی اونایی که منتظر فرزند هستن رو شاد کن.خدایا شادی ما دل هیچکس رو نشکنه.

پ ن ۲:محمد عزیزم همسر مهربونم.خدا رو به خاطر وجودت شکر میکنم.و از صمیم قلبم پدر شدنت رو تبریک میگم.پسر ما خیلی خوشبخته چون بهترین بابای دنیا رو داره اینو همیشه هم بهت گفتم.تو بهترین تکیه گاه واسه من و پسرمون هستی.از خدا سلامتیت رو میخوام.توی این مدت همیشه کمکم کردی و هوام رو داشتی ازت ممنونم.به خاطر همه چیز!

پ ن ۳:از همه دوستای خوبم که توی این مدت همرام بودین و واقعا دلگرمم کردین ممنونم.من زود زود دوباره میام. عکس نی نی رو مریم واستون میذاره!منو از دعا فراموش نکنین.فعلا خداحافظ!

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 4:1 توسط سمیرا |
عزیزکم

وقتی چشم امیدت به خدا باشد هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که راست نباشد...هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که پیش نیاید...و هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که دیر نپاید..........

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:11 توسط سمیرا |
پسرم گلم نانازم سلام یه سلام خیلی نزدیک

میگم نزدیک چون هفته ی دیگه این موقع تو اومدی توی بغل مامان و بابا.البته به امید خدای بزرگ.از دیروز بگم....خونه ی مامانی بودیم و خواب...بابا یه دفعه صدام زد که بلند شو که طاق باز خوابیدی.بیدار شدم و درست خوابیدم بعدش رفتیم کرج خونه ی خودمون...یه سر به عمو جونت زدیم .بعدش رفتیم آمپول هامون رو زدیم بعد هم رفتیم باغ اما شما از صبح تا ساعت ۱۱ شب فقط ۲ تا تکون کوچیک خوردی که خودم خیلی ناراحت بودم اما به بابا توی باغ چیزی نگفتم که خیالش ناراحت شه اما وقتی اومدیم خونه بهش گفتم که تو تکون نمیخوری.بابا هم نگران شد اما وقتی اومدم بخوابم حدودای ساعت ۱ شب شما تکون هاتو شروع کردی .نمی دونی چقدر خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم.و تو تا ساعت ۵ صبح نذاشتی من بخوابم من دیشب تا صبح با هر تکونت عشق میکردم و تا اوج آسمونا میرفتم.من هنوز هم نخابیدم اما تصمیم دارم این هفته ی آخر رو با اینکه سخته اما کمتر بخوابم.و هشیار باشم تا یه موقع این بند ناف....فقط سلامتیت رو میخوام.

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:40 توسط سمیرا |
گل پسرم سلام ...مامان فدات شه!

عزیزم ۱۰ روز دیگه میخوای بیای...وای که نمیدونی دارم واسه اومدنت لحظه شماری میکنم.اما این روزا حسابی یه فکری ذهنم رو به خودش مشغول کرده اینکه یعنی من میتونم از پس همه چیز بر بیام و مادر خوبی واست بشم؟ نمیدونم میتونم هم به بابا برسم هم به تو و هم به خودم؟این باعث نگرانیم شده .توکل به خدا میکنم و خدا رو به خاطر همه چی شکر میگم.این روزای آخر طاقت فرسا شدن...درسته که امسال مسافرت نرفتیم اما اشکال نداره بعدا ۳ تایی همه جا میریم.مامان صدیق و عمو امیر رفتن شیراز و فقط مامانی هستش.روز اول و دوم عید به همه سر زدیم و دیروز و امروز هم رفتیم باغ خیلی خوش گذشت.بابا میگفت جای تو خالیه که بازی کنی.اما تو الان هم با مایی.

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط سمیرا |
سال نو مبارک

اول از همه سال نو رو بهت تبریک میگم پسرم.به امید خدای مهربون ۱۶ روز دیگه به دنیا میای.و سال دیگه این موقع از راه رفتنت مینویسم.عزیزم ببخشید که نتونستم بیام نت و گزارش کاراها رو بدم واقعا گرفتار بودم و اصلا خونه نبودم.از هفته ی پیش که بابا جون رفت کرمانشاه من و مامانی با خاله مریم هم حسابی مشغول بودیم تا اتاقت رو آماده کنیم(فردا حتما میام نت و عکس اتاقت رو میذارم).بعدش هم که کبودی بدن من! و آزمایش ها بود که به لطف خدا چیزی نبود.اما باعث نگرانی شده بود.امیدوارم که این چند روز که شمارش معکوس واسه من شروع شده به خوبی و سلامتی بگذره و تو به موقع بیای.البته من فردا ساک بیمارستانم رو میبندم و با پدر روز ۳ فروردین یه سر به بیمارستان میزنیم.خب چیکار کنیم امسال مجبوریم که بمونیم خونه ۳ تایی سماقای سفره ی هفت سین رو بمکیم.واقعا افسرده  شدم نمیدونم چرا؟ دلم مسافرت میخواد.

پ ن :خدا جون به خاطر سال خوبی که داشتم ازت ممنونم.بازم بهم لطف کن و نگام کن مثل همیشه.من چشم به مهربونیات دارم.هیچ وقت ازت نا امید نمیشنم.بازم دستامونو بگیر و هیچ وقت تنهامون نذار.

پ ن:محمد جون.همسر عزیزم.یک سال تلاش کردی و زحمت کشیدی به خاطر من و زندگی خوبمون.ازت ممنونم.واقعا خسته نباشی گلم.روزای بد و خوب زیادی با هم داشتیم .بدی ها رو ببخش و فراموش کن.میدونم که خیلی وقتا درکت نکردم...خیلی وقتا تو شادم کردی اما من از لاک خودم در نمی یومدم...خیلی وقتا که تو ناراحت بودی من نتونستم تو رو شاد کنم...خیلی وقتا که از جای دیگه ناراحت بودی من همش فکر کردم که از من ناراحتی...خیلی وقتا که خسته بودی من خستگیو تو ی تنت گذاشتم...به خاطر اون لحظه ها منو ببخش.بازم میگم بدی هام رو به خاطر عشقمون فراموش کن.میدونی که خیلی دوست دارم.امیدوارم به آرزو هات برسی منم کمکت میکنم.تا همیشه!

پ ن :سال نو رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.واسه همه آرزوی خوشبختی میکنم.

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:28 توسط سمیرا |
سلام عزیز کم طاقت و عجول من

چرا عجول؟چون چند روز هست که حالم خوب نیست امروز بابا محمد مرخصی گرفت با هم ۳ تایی رفتیم دکتر. که اونجا یه کم شوکه شدم البته انتظارشو داشتم اما....دکتر گفت شما یه کم عجله داری و میخوای بیای توی بغلمون.اما دارو داد که فعلا اونجا بمونی. و گفت اگه فشارت رفت بالا و ازون حباب سفیدا دیدی حتما برو بیمارستان.من اگه جای تو بودم اصلا دوس نداشتم زود بیام جای گرم...نرم ...با کلی غذاهای خوشمزه....بچه هم بچه های قدیم!

دکتر نامه ی بیمارستان رو هم داد ۱۵/۱/۸۸ اصلا باورم نمیشه یعنی ۲۵ روز دیگه...وای خدای من قشنگ ترین انتظار دنیاس این ۲۵ روز.فعلا هم باید استراحت کنیم تا شما ازین هوس ها به سرت نزنه که زودتر بیای.

پ ن:دوستای خوبم نی نی ما داره میاد اما هنوز بچم گمنامه!چند تا اسم رو دوس دارم اما نمیدونم کدومش ؟... یعنی میدونم کدومش رو بیشتر دوس دارم اما شما هم نظر بدین یا اگه اسمی به نظرتون قشنگه اما اینجا نیست بگین.هم فاله هم تماشا...

پ ن:آقا محمد گل شما هم یه نظر بده تو رو خدا ...میدونم میخوای من بگم اما منم میخوام توام دوس داشته باشی.البته میدونم کدومش رو دوس داری اما بگو.....

۱ـآرین

۲ـآراد

۳ـطاها

۵ـصدرا

۶ـآرتین

۷ـ رادین

۸ـ هومان

و.....یکی هم شما بگین!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط سمیرا |
تولدم مبارک

عزیزم.امروز تولدم بود ۲۵ سال از زندگیم گذشت.دیشب بابایی سنگ تموم گذاشت.خیلی خوش گذشت کلی زحمت کشیده بود.بهم یه دوربین عکاسی هدیه داد.همونی که خیلی وقت بود رفته بودم توی نخش.نمیدونی چقدر خوشحال شدم.مامان صدیق و مامانی و عمو جون امیر هم بودن اونا هم کلی کادو دادن که خیلی خوشحالم کردن.همه ی چیزایی که واقعا دوست داشتم.خاله مریم هم نیومده بود اما بهم هدیه داد(مرسی خاله... جات خیلی خالی بود).شب هم همه خونه ی ما موندن دیشب بهترین تولد عمرم بود و محمد مثل هر سال منو خجالت داد .چهارشنبه من رفتم تهران پیش مامانی دنبال نخود سیاه و محمد مونده بود خونه و خونه رو تزیین کرد.بابا یه همه فن حریفه که هنراشو رو نمیکنه.خلاصه این بابایی وروجک ترکونده بود.خیلی خوشحال شدم.خاطره ی خوبی توی ذهنم موند.سال گذشته روز تولدم هیچ وقت از یادم نمیره محمد خیلی زحمت کشیده بود و برام ماشین ظرفشویی خریده بود اما اتفاق خیلی بدی واسمون افتاد که تا زنده هستم از یادم نمیره (یاد آریانای عزیزم تا همیشه باهام هست)....اما امسال رو هم از یاد نمیبرم .محمد جونم بازم ازت تشکر میکنم که منو اینقدر دوست داری و همه ی تلاشت خوشحال کردن منه. امیدوارم بتونم یه گوشه ایی از دریای محبت هاتو جبران کنم که میدونم نمیتونم.بازم مرسی.دوست دارم.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:48 توسط سمیرا |
هفته ی ۳۴

عزیزم میبینم که خوبی و هم چنان مشغول اذیت کردن این سمیرای بدبخت!اشکال نداره ۳۲ روز دیگه میای و میپری توی بغل بابا محمدت آخه ۹ ماه منو اذیت کردی یه کوچولو هم بابا رو اذیت کن مگه چی میشه؟

گلم داریم خونه تکونی میکنیم بابایی هم خیلی کمکم میکنه (مرسی بابا).خونه رو تمیز و آماده میکنیم نه به خاطر عید به خاطر اینکه تو امسال مهمون کوچولوی خونه ی مایی و همه چیز باید برای اومدن شما به خونه آماده باشه.دارم اتاقت رو آماده میکنم تا هفته ی دیگه وسایلت رو بیاریم بچینیم.دوس داری نه؟

نمیدونم باید چی صدات بزنم و ازین موضوع خیلی ناراحتم.بیا به بابایی بگو :بابا جونم من اسم میخوام.

شاید یه فرجی شد و بابا یه حرفی زد.البته بابا همش میگه اسمتو من انتخاب کنم اما من میخوام محمد هم دوست داشته باشه.(مرسی محمد )

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:6 توسط سمیرا |
محمد...من عاشقانه دوست دارم

من یه عاشقم...عاشق همسرم.از خدا هم میخوام تا همه عاشق باشند و این طعم دلنشین عشق رو بچشند.خدا رو شکر میگم به خاطر همه چیز.به خاطر عشقی که بین من و محمد به امانت گذاشته.به خاطر میوه ی عشقمون که تا یه ماه دیگه به این دنیا میاد به خاطر اینکه خیلی از مشکلاتی که توی خیلی از زندگی ها یا توی بعضی از وبلاگ ها میبینم و میخونم توی زندگی ما نیست.من خوشبخت هستم.محمد خوشبخت هست و من خدا رو به خاطر خونه ی کوچیک و زندگی گرممون شکر میکنم.محمد! من شنیدم که میگن دوست داشتن از عشق بالاتر است...پس باز هم به یاد دوست داشتن ها تا ابد دوستت دارم.

من نمیگویم تو

تو مگو دیگر من

من و تو ما شده ایم

من و تو یک نامیم

 همسری حاصل یک پیوند است

 تا ابد دل به وفا پابند است.

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 1:4 توسط سمیرا |
قند عسلم

مامانی الهی قربونت برم که اینجوری به شکم مامان لگد میزنی...حالت که خوبه؟ کم وکسری که نداری؟ خلاصه اگه ویتامینی چیزی کم داری بگو تا مامان بیشتر بخوره ها.تعارف نکن.

دیروز ۲ تایی رفتیم دکتر خودمون.خیلی حال داد. آخه آقای دکتر صدای قلبتو گوش میده و من خیالم راحت میشه.گفت وزنمون شده ۷۲ که خیلی راضی بود. اما باید رژیممون رو ادامه بدیم و خیلی چیزا رو که دلمون میخواد شتر دیدی ندیدی کنیم .به جاش اینجوری شما به موقع دنیا میای.اشکال نداره مامانی بعدا ۲ تایی میشینیم دلی از عذا در میاریم.

فکر کنم حسابی پر مو باشی.چون آقای دکتر میگفت وقتی مامانا معدشون درد میگیره و ترش میکنه یعنی بچه داره مو های سرش در میاد.منم که همیشه همین وضع رو دارم. اما لااقل خیالم راحته که تو کچل نیستی.با این دردی که من دارم فکر کنم وقتی به دنیا بیای موهات توی صورتت ریخته.آخی چه بانمکی.

پسرم من که اینجا مواظبتم.توام اون تو مواظب خودت باش تو رو خدا .این روزا هر کی بهم میرسه میگه مواظب خوابیدنت باش چون این ماه های آخر خطرناکه و ممکنه بند ناف دور گردن بچه بپیچه و من نگران رو نگرانتر میکنه.و باعث میشه که شبا خواب راحتی نکنم و خوابای پریشون ببینم.مامان جون دور و بر بند ناف نچرخی یا.اون جیزه.میدونم که جات تنگه اما به خاطر من که اینهمه سختی کشیدم تحمل کن.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط سمیرا |
سلام زیبای درونم...

مامانی میبینم که خوبی.خدا رو شکر همش در حال وول خوردنی.آخه اینجوری هر وقت که خوابی و مامان رو اذیت نمیکنی من نگرانت میشم.پس تو رو خدا همیشه تکون بخور.

پسرم جمعه با بابات رفتیم تهران پیش مامانی قرار بود که من اونجا بمونم که فردا صبحش برم دکتری که قراره تو رو به دنیا بیاره بعد هم با مامانی و خاله مریم بریم خرید سیسمونی کنیم.شب بابا به مناسبت ولنتاین بهم یه مورچه ی قرمز خیلی خیلی قشنگ هدیه داد.اگه ببینیش فکر نکنم سالم بذاریش!اما مال منه و به توام نمیدمش.منم به بابا یه بلوز هدیه دادم.(واسه تو زوده این کارا رو یاد نگیریا)

صبح شبنه رفتم دکتر قراره شما اگه وزنت خوب باشه ۱۶ فروردین بیای پیشمون اگه هم کوچولو باشی ۲۰ فروردین.قراره بریم بیمارستان لاله.آخه بابا میخواد خیالش از من و تو راحت باشه.(مرسی محمدکه نگران ما هستی.)

عزیزم شنبه و ۱شنبه هم رفتیم جمهوری و مامانی همه چی واست خرید(کالسکه.کری یر.ساک.روروئک.وسایل بهداشتی.رو تختی.حوله.یه عالمه لباس.کفش.آغوشی(که اینقدر خوشگله که من دوس دارم برم توش).کلاه.شیشه شیر و پستونک.قابمه.ظرفای غذا.کهنه شور. و کلی چیزای دیگه.....واقعا خوش به حالت شده ها... اینقدر وسایلت قشنگه که دوس دارم یه بار دیگه خودم به دنیا بیام و از چیزای تو استفاده کنم.خلاصه خیلی خوش گذشت. امیدوارم سلامت باشی.

 تو رو خدا زود بیا و به بابایی بگو که مواظب خودش باشه.آخه اصلا به فکر خودش نیست.باید بابایی همیشه سایه اش بالای سرمون باشه .همیشه هم سلامت و شاد باشه محمد تو رو خدا موظب خودت باش و خودت رو به خاطر چیزای بیخود ناراحت نکن اومدن فرشته کوچولومون هم نزدیکه .آخه تو که میدونی من چقدر دوست دارم. اینو فقط خودت میدونی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:30 توسط سمیرا |
پسر عزیزم

خدا با توست....تو با خدا باش!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:59 توسط سمیرا |

آرامش زندگی...پسر گلم

عزیز دلم واقعا ببخش که دیر دیر وبت رو آپ میکنم.خیلی کسل و تنبل شدم .با هر کی هم که حرف میزنم زود ازم میپرسه چته؟ وقتی فکر میکنم میبینم ازین سوال خیلی خیلی بدم میاد.نمیدونم چرا اینقدر روی این سوال حساسیت دارم.

گل پسرم کمتر از ۲ ماه دیگه به اومدنت مونده و من خسته بی صبرانه منتظر آمدنت هستم. خیلی خسته ام.فقط کسایی میدونن من چی میگم که یه بار این تجربه رو داشتن.خیلی افسرده شدم و هیچ علتی واسش پیدا نمیکنم.البته سعی میکنم که حفظ ظاهر کنم اما بازم ...نشستن و بلند شدنم خیلی سخت شده از طرفی دلم مسافرت میخواد.اما عید باید خونه بمونم.

جیگر طلایی من ...بابا این بار زود از اهواز برگشت و دیگه پیشمون میمونه. میدونم چون که من خوشحالم توام خوشحالی عزیز مهربون من.میدونی که من بابایی رو خیلی دوس دارم خیلی... امیدوارم همیشه سلامت باشه تا بتونه مواظب من و پسر کوچولوش باشه .

راستش قیافتو همش تصور میکنم .یه وقتای شکل منی یه وقتایی شکل بابا محمدت . اما حس میکنم شکل هر دومون میشی.

عزیزم کم کم تو داری میای اما هنوز اسمت رو انتخاب نکردیم. و من ازین خیلی ناراحتم. هنوز هم با مامانی نرفتیم بیرون واست وسیله بخریم .آخه به خدا نشده که بریم یه وقت ناراحت نشیا....توی هفته جدید میخوایم بریم.پسر گلم یه کم کمتر وول بخوری بد نیستا.الان که من خوابم میاد شما قبراق در حال مشت و لگد زدنی. مادر فدای دست و پات بشه. کی میشه من تنت رو ببوسم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:22 توسط سمیرا |
میوه ی زندگی قشنگمون

مامانی جون خوبی؟ منو باید ببخشی که چند وقته نتونستم بیام وبت رو آپ کنم.مامانی من از ۳۰ دی تا الان مریضم.هنوزم خوب نشدم .منو میبخشی؟میدونم با سرفه های مکرر توام اذیت میشی. خدا منو بکشه.به خدا نمی خواستم مریض شم.

همش داری وول میخوری می بینم که شیطونم که هستی.حتما میخوای از در و دیار بالا بری.حالا فعلا اون تو آزادی هر چقدر دوس داری شیطونی کن ولی وقتی اومدی بیرون باید بچه ی خوبی باشی.

پسر گلم.ازت ممنونم تو به زندگی من رنگ تازه و حس قشنگی دادی که ازون لذت میبرم...

بابا هم که منو کشته با این حساسیت هاش.همش میگه لاغر شدی به بچه آسیب میرسه.یا سرفه میکنم  میگه ببینم چیزی ازش میمونه یا نه.از صبح هم که در حال خوردنم بهم میگه به این بچه ظلم میکنی که هیچی نمی خوری.نمیبینه که واسه خودم هرکولی شدم.

خب مامانی فعلا تو همینجوری بچه خوبی باش تا من دوباره از حال و روزت بیام بنویسم.خیلی دوست دارم عزیز وجودم عزیز آرومم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 2:21 توسط سمیرا |
گل پسرم 

امروز رفتیم دکتر با بابا محمدت.دکتر میگفت خیلی وزنم بالا رفته از ۵۴ به ۷۱ رسیدم.وقت دکتر تغذیه گرفتم که مواظب باشم تو نازنینم رو از دست ندم و بهت آسیبی نرسه.گفته تا ماه دیگه باید همین ۷۱ بمونیم.آخه چه جوری؟ما که همش گرسنه هستیم!!!!!!!!!!

عزیزم خیلی بهم داره فشار میاد بعضی وقتا یه کم بی طاقت میشم.اما وقتی بهت فکر میکنم نیرو میگیرم.دعای من برای تو سلامتی و صالح بودن تو هست.امیدوارم تو پسر خوبی هم برای ما وهم برای خودت باشی.جوری که سختی این روزا از تنم بیرون بیاد.

بابا این مدت خیلی خسته شده بود از روزی هم که اومدیم سعی میکنه به من هم راحت و هم خوش بگذره.مرسی بابایی.الان هم خیلی خسته بود خوابید.منم گفتم بیام یه سری بزنم  و زود برم.

از همه ی دوستام تشکر میکنم که مدام بهم سر میزنن.متاسفانه الان نمیتونم به هیچ کدومتون سر بزنم.توی آپ بعدی به همگی سر میزنم.موفق باشین.

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:18 توسط سمیرا |
شیطونک من

عزیزم امروز ۲۶ هفته و ۴ روزته.وای که نمیدونی داری چه بلاهایی سرم میاری شیطون.نه میتونم بشینم نه بلند شم.دیروز رفتم بیرون  واسه بابا یه لباس بخرم فکر کنم جون کندم تا به خونه رسیدم.نفسم بالا نمیومد رفتم توی چند تا مغازه که دختر بودن نشستم.موندم از امروز که داریم میریم کرج چه جوری این پله ها رو بالا و پایین برم.امشب به امید خدا بابا میاد تهران .امیدوارم خدا همراهش باشه و سلامت برسه که خیلی دلمون واسش تنگ شده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 15:49 توسط سمیرا |
Designed by Hamed

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس